این مطلب نظامی نبوده و قصد توهین هم در آن نیست. نظر شخصی نویسنده است و بس.

چند روز پیش در تقاطع بزرگراه آزادگان - بزرگراه همت در شهر تهران شاهد ترافیک مافوق سنگینی بودم. از آنجاییکه فاصله مشاهده انبوه خودروها تا پیوستن کامل به ترافیک حداقل 1 کیلومتر بود، اتومبیلهای متعددی ضمن تغییر مسیر ناگهانی و حرکت به حاشیه راست بزرگراه آزادگان، با دنده عقب و رانندگی بر خلاف جهت قانونی، خود را به نزدیک ترین خروجی که از آن عبور کرده بودند رسانده و از مهلکه گریختند. بنده و تعداد دیگری به دلیل احترام به قانون، مرتکب این حرکت ساده ( و البته بسیار خطرناک ) نشدیم و راه را ادامه دادیم. بعد از طی مسیری حدود 500 متر در مدت یک ساعت، کاسه صبر برخی دیگر هم لبریز شد و این بار در عکس العملی شگفت انگیز ، تعداد زیادی از رانندگان از پیر و جوان و زن و مرد، از روی میله های لاستیکی که مسیر رفت و برگشت اتوبان آزادگان را جدا می کند عبور کرده و ضمن تخریب این میله ها، با حرکت در مسیر مخالف و در جهت مقابل حرکت خودروهایی که حداقل 80 کیلومتر سرعت داشتند، خود را به همان خروجی کذایی نجات رسانده و البته خود و خانواده شان را از تحمل قانون رهانیدند.

ضمن تاثر بسیار ، به این موضوع فکر می کردم که مردم من از کی بدین صورت تغییر ماهیت دادند؟ مردمی که به رغم همه ادعایشان در زمینه تمدن و آدمیت، به ورطه سقوط فرهنگی فرو افتاده اند.  قبلا حتی دعوا و دزدی هم در این سرزمین به گونه ای دیگر بود و طرفین به بهانه های کوچک کارد در سینه یکدیگر فرو نمی کردند. چه شد که چنین شد ؟ نظر شخصی نویسنده بر این است که مردمش قانون را به خاطر حفظ حرمت اجتماع دوست نداشتند و ندارند. قانون اگر وسیله ای برای تامین رفاه شخصی آنها باشد قانون است و در غیر این صورت چیزی است مزاحم. در سالهای گذشته به دلیل تاثیر عمیق مذهب در روح مردم و مشترکات فراوان آن با قوانین مدنی، قانون گریزی کمتر ملموس بود البته در آن سالها هم مساله کاملا شخصی بود یعنی اگر دزدی نمی کردند برای این بود که خودشان به جهنم نروند! و گرنه اینکه دزدی ساختارهای مالی اجتماع را می شکند و حقوق دیگران را ضایع می کند ارزشی نداشت و ندارد. حال با جامعه ای روبرو هستیم که به دلایل مختلف ، مذهب در آن کمرنگ شده است ( منظور اعتقاد مذهبی است نه تظاهر به مذهب) و پاره ای موارد مثل فرهنگ رانندگی ، فرهنگ آپارتمان نشینی و ... مصداق بارزی نیز در مذهب متعلق به 1500 سال پیش ندارند. در این جامعه که متولیان مذهبی هنوز ار حربه ترس از دوزخ و وعده بهشت برای تطمیع یا قانع کردن افراد در دوری از افعال ناشایست استفاده می کنند (‌یعنی مساله باز هم فردی بوده و در راستای حفظ منافع شخصی است که می خواهد وارد دوزخ نگردد)، در این جامعه که برخی از مذهبیان به رغم شعارهای خوش آب و رنگ ، با سواستفاده ها و افراطها بدترین ضربات را به مذهب وارد آورده اند، در این جامعه که با آزادی امواج رسانه ، تعداد زیادی از جوانان دلزدگی مذهبی را با گرایش به سلیقه های افراطی دیگری جبران می کنند چگونه می توان توقع داشت وضعمان روز به روز بدتر نشود؟

در جامعه امروز ما، تقیدمذهبی و تشویق به مذهب گرایی دیگر به تنهایی پاسخگو نیست و جای خالی اخلاقمداری و مردانگی (=  اگر دین نداریم لااقل آزاده باشیم = اخلاقمداری ولو لامذهب باشیم) به شدت به چشم می خورد. اخلاقمداری اجتماعی چیزی است که جوامع غربی در حال حاضر از آن برخوردارند و به همین دلیل روز به روز بیشتر پیشرفت می کنند

دردآور ترین نکته قضیه اینجاست که در فقدان سیستم آموزشی که افراد را از کودکی به فرهنگ قانونمداری و اخلاق اجتماعی پایبند سازد ، فرهنگ سازان نیز یا مملکت را ترک کرده اند یا در حال ترک مملکتند یا اینکه به حاشیه رانده شده اند. در خوش بینانه ترین حالت عمده بافت فرهنگی کشور، تشکیل شده از افراد متوسطی است که شاید بتوانند مجریان فرهنگی خوبی باشند اما در فرهنگ سازی ناتوانند و در صورت عدم ارائه و آموزش فرهنگ مناسب ، ناچار مسیر فرهنگ حاکم و رایج فعلی ( = مسابقه در افزایش درآمد و تجملات و میل به خشونت افسار گسیخته) را در پیش خواهند گرفت.