یادش به خیر! زمانهایی که کنار هم بودیم و با زحمت می توانستم به حرفت بیاورم تا اندکی بگویی ... از زمانهای دور ... :

یک روز سرهنگ شریفخانی آمد و گفت : مرتضی ! شاگرد جدید داری. گفتم : خب ، چیز غیر عادی نیست که! با یه کم تشویش گفت : این یکی با بقیه فرق داره ها. گفتم حالا کی هست ؟ گفت : والا حضرت کامیار برادرزاده شاه. گفتم : تو که اخلاق ما رو می دونی ، کارشو درست انجام نده ... حرفمو قطع کرد و گفت : حواست باشه، تو رو خدا اگه اشتباهی کرد داد و بیداد نکنیا. خلاصه ایشون رو آموزش دادیم. بچه بدی هم نبود. همیشه 4-3 قدم پشت سر من می آمد که احترام استاد و شاگردی را رعایت کنه.