... اسکورتی داشتم به نام محمدرضا سنگعلی ، پشت سرم بود. یک دفعه شنیدم گفت آخ! برگشتم دیدم داره از عقب می افته. دست انداختم به کمرش دیدم این کمر آویزونه، روی هواست ، کمر به پایین جداست ... روی هوا رفته. فقط یک بار چشمش را باز کرد و بست. درست یک متر و نیمی من این اتفاق افتاد. خون جلوی چشم هامو گرفت، گفتم بچه ها هرچه مهمات تفنگ 106 و خمپاره 120 دارید بریزین پای قبضه. تا ساعت 1 بعد از نیمه شب بندر فاو عراق را به آتش کشیدیم

 مرجع : برگرفته از خاطرات ناخدا هوشنگ صمدی فرمانده گردان تکاوران دریایی ارتش در دوران 35 روزه مقاومت خرمشهر